ابر بارانی
  
  رضا اصلانی
 
تیر 1386
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو
 
جمعه 12 آبان ماه سال 1385
نرگس

 

   نرگس جوان زیبایی بود که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در در یاچه ای تماشا کند چنان شیفته خود می شدکه روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد در جایی که به آب افتاد گلی رویید که نرگس نامیدندش .وقتی نرگس مرد اوریاد ها – الهه های جنگل – به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین به کوزه ای سر شار از اشکهای شور استحاله یافته بود اوریاد ها پرسیدند : چرا می گریی دریاچه گفت: برای نرگس می گریم اوریاد ها گفتند : آه شفت آور نیست که برای نرگس می گریی و ادامه دادند هرچه بود با آ نکه همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی دریاچه پرسید : مگر نرگس زیبا بود اوریادها شگفت زده پاسخ دادند : کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند ؟ هرچه بود هرروز در کنار تو می نشست .دریاچه لختی ساکت ماند سر انجام گفت: من برای نرگس می گریم اما هرگز زیبایی او را نیافته بودم برای نرگس می گریم چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خود را ببینم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 38024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها